تبليغاتX

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

آوای من


آوای من

حرف هایم را برایت گفته ام .. بشنو اکنون این سکوت تلخ را

روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتي اگر روزی
که دیگر
نباشم...

"احمد شاملو

نظر لطفا

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 21:39 توسط کیمیا| |

سلام امروز بعد از مدت ها اومدم که به این وبلاگ عزیز سری بزنم به علت کثری بودجه ی شخصی ام نتونستم یکی از این کارت های قابل اینترنتی را بخرم . امروز که کثری موجودی از طریق جیب مبارک و همیشه پر پول بابا جان مهربان جبران شد ، خودم را به یک کارت اینترنت ده ساعته مهمان کردم . راستی یک خبر جدید :

 اگه گفتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وایی.......................................................................

قبول شدم

قبول شدم

باور میکنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شانس را می بینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی بینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا چی دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی خیال دیدن یا ندیدن !!!!!

اما منم خیلی درس خوندم ها ؟!

خیلی زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااد !!!!!!

خوب دیگه بپردازیم به اصل مطلب : شعر امروز از فریدون مشیری هستش که اسمش هم در گذر گاه تاریخ بید جیکر !!!!!!! ( البته این دو تا کلمه ی آخر یکمی قدیمی شده  نه ؟؟؟ ) این شعر را میزارم امیدوارم خوشتون بیاد شیرینی قبولی هم هرچی خواستید بهتون میدم . بخونید حالش را ببرید . یک حالی هم با نظراتتون  ما بدید ما معتاد نظر های شما هستیم . یک چیزی را تا یام نرفته بگم من میخوام یک نویسنده ی جدید توی وبلاگم داشته باشم کی حاضره ؟

پی نوشت : حرفی  که اول باید میگفتم حالا آخر پست مینویسم !!!! ( دو تا فعل جمله به هم هیچ ربطی نداشت نه ؟؟ ) و اون حرف این است :

رمضانتان مبارک اتماس دعا

( من خیلی به دعا نیاز دارم تو را به خدا دعام کنید )

امیدوارم روزه گرفتن براتون آسون باشه کپی آب خوردن !!!!

به قول برنامه ی ماه عسل  : ماهتون عسل خدا نگه دار ( نظر تو را به خدا )

همان روزی دست حضرت قابیل

گشت آلوده به دست حضرت هابیل ،

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ،

آدمیت مرد !

گرچه آدم زنده بود .

 

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند ،

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند .

آدمیت مرده بود .

 

بعد ، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ،

گشت و گشت ،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت .

ای دریغ ،

آدمیت بر نگشت !

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

 

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی ست .

صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست

قرن موسی چمبه هاست .

 

روزگار مرگ انسانیت است :

من که از پژمردن یک شاخه گل ،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

از فغان یک قناری در قفس ،

از غم یک مرد در زنجیر

َ_ حتی قاتلی بر دار _

اشک در چشمان و بغضم در گلوست .

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان میکنند .

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند !

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان میکنند .

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست .

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست  .

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور .

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،

گفت و گو از مرگ انسانیت است !

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:19 توسط کیمیا| |

سلام دوست های خوبم ممنونم که در مورد داستانم نظر دادید . امروز که جمعه بود کلی کار داشم که از کوچیک به بزرگش میشه این

۱- از خواب بیدارشم

۲- برم حمام

۳- ناهار بخورم

۳- آشپز خونه را تمیز کنم .

۴- فیلم ببینم

۵- کتاب بخونم

۶- برای شما بنویسم

و تا شب هم خدا میدونه که باید چه کار هایی را انجام بدم .

راستی امشب میخوایم بریم آبادان بازار !!!!!!!!!

شما چیزی نمیخواین براتون بخرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام برم دنبال 

CD

بازی های هری پاتر

و اگه گیرم بیاد فیلم شاهزاده دو رگه آخه وقتی فیلم ۵ اکران شد من چند وقت بعد تو ی همین روزهاCD

اش را خریدم .

حال بی خیال این حرف ها . میخوام یک شعر بزارم که امیدوارم خوشتون بیاد نظر هم مثل دفعه قبل فراموش نشه

ماه من غصه! نخور زندگی جزر و مد داره            

دنیامون یه عالمه آدم خوب وبد داره                     

ماه من غصه نخور! همه که دشمن نمیشن              

همه که پر ترک مثل تو و من  نمیشن                    

ماه من غصه نخور! مثل ماها فراوونه                   

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه              

ماه من غصه نخور! گریه پناه آدماست                 

تر و تازه موندن گل مال اشک شبنم هاست           

ماه من غصه نخور! زندگی بی غم نمشه              

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه                    

ماه من غضه نخور! خیلی ها تنهان مثل تو           

خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثل تو             

ماه من غصه نخور! زندگی خوب داره واسه عشق 

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت           

 ماه من غصه نخور! دنیا رو بسپار به خدا            

هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا    

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:56 توسط کیمیا| |

سلام این داستان را دیروز نوشتم تازه ی تازست لطفا بخونیدش و نظرتون را راجع بهش بگید خواهش میکنم

نظرتون را بگید

چشمان خیس از اشکش برای آخرین بار اتاق خالی از اسباب و وسایلش را نگاه میکرد . کارتون آخر وسایلش را امروز صبح جمع کرده بود. قرار بود با قطار قم برای همیشه از این دیار بروند شهری که تمام دوران کودکی و نوجوانی اش را در این سرزمین در این خانه و در این اتاق گذرانده بود. بغض گلویش را میفشرد . با نوک انگشتانش اشک هایی را که صورت استخوانی اش را خیس کرده بود پاک کرد . نگاهش را در اتاق خالی چرخاند هرگوشه از این اتاق آبستن خاطراتش بود . دیوار روبه رویش را نگاه کرد . جایی که تختش تا چند ساعت قبل در آن جا خوش کرده بود . چه شب هایی که روی این تخت خوابیده بود . کتاب خوانده بود . گریه کرده بود . خندیده بود . .. چقدر عاشق این اتاق بود . صورتش از اشک خیس شده بود . چشمش به کمد دیواری اتاقش افتاد. خندید . چه قدر از این کمد میترسید . تختش را جلوی کمد گذاشته بودند همیشه به پهلو میخوابید تا چمش به آن نیفتد . . .  انگشت های لرزانش سطح سرد دیوار های اتاقش یا بهتر است بگوییم اتاق سابقش را لمس کرد . وقتی مالک آن دیوار ها بود .هجده تا پوستر هری پاتر به آن ها چسبانده بود . باز هم خندید یک بار مادربزرگش گفته بود کیمیا اتاقت نماز نداره . آن روز چقدر به این حرف خندیده بود اما حالا به جز یاد آن روز ها و یک لبخند کوچک چیزی برایش باقی نمانده بود . به پنجره ها نگاه کرد . دیگر پرده نداشتند .حیاط خلوت پشت اتاق از پنجره ها دیده می شد . با خود گفت بهتر که پرده ندارند خیلی زشت بودند . پرده ها از وسایل جهیزه ای بودند که سال ها پیش مادرش با آن ها خانه اش را تزیین کرده بود. برای بار سوم اشک را از چشمانش زدود . مادر صدایش میزد . باید میرفتند . آخرین نگاه را به اتاقش انداخت دستی برای اتاق خالی تکان داد و با صدایی که به خاطر بغض گرفته بود و با چشمانی که از اشک لبریز شده بود ، و با غمی که  بر  سینه اش سنگینی میکرد  برای اتاق اشعاری از فروغ فرخزاد را زمزه کرد :    

                              

در اتاق کوچکم پا مینهد

                                  بعد من با یاد من بیگانه ای

                  در بر آیینه میماند به جای

                                 نقش دستی تار مویی شانه ای .

               بعد من ناگه به یک سو میروند

                                پرده های تیره ی دنیای من

             چشم های ناشناسی میخزند

                               روی کاغذ ها و دفتر های من

            می خزند آرام روی دفترم

                             دست هایی فارغ از افسون شعر

           یاد می آرم که در دستان من

                             روزگاری شعله میزد خون شعر

کیمیا اکرامیان

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 19:59 توسط کیمیا| |

 

باد مي دود

بهار مي دود

رود بي قرار مي دود

ابر مي دود

درخت مي دود

کوه استوار مي دود

هرچه ساده هرچه سخت مي دود

کرم خاکي از ميان خاک

بي صدا مي دود

پيچکي شکسته با عصا

مي دود

سنگريزه اي بدون دست و پا

مي دود

مي دود ولي چرا ؟

مي دود ولي به مقصد کجا ؟

غنچه هاي نوجوان

 درخت هاي پير

آسمان سرفراز و خاک سربه زير

روزهاي زود و سالهاي دير

هرچه بود و هرچه مي شود

هرچه رفت و هرچه مي رود

مي دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟

مي دود به پاي جستجو

مي دود به هاي و مي دود به هو

مي دود فقط به سوي او!

 

میدونید این شعر از کیه ؟؟

از عرفان نظر  آهاری

شعراش خیلی قشنگن تو را خدا نظر بدید

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:27 توسط کیمیا| |

 

سلام دوست های وبلاگی حالتون چطوره ؟ شبکه ی دو داره کلاه قرمزی میزاره !!!

به خاطر خاطرا بچگی هم که شده نگاه کنین .

امروز روز خوبیه روزی خیلی خوب . همه ی روز های خدا خوبن . همشون

خداس دیگه !! خودش که خوبه هیچی هر چی هم که آفریده مثل خودش خوب و دوست داشتنی میکنه .

میدونید این در مورد ما انسان ها هم مصداق داره . :اگه ما خوب باشیم همه چیز خوب میشه همه چیز ...

پس چرا خوب نیستیم ؟؟ شاید بعضی هامون خوب باشیم ...

میدونید منظورم از بعضی ها کیه ؟ خودم را میگم ! شما را میگم ! من و تو را با هم میگم ! ما را میگم ! شما ها را میگم. !

میدونید به نظر من انسان ها ذاتا خوب هستن . اما بعضی هاشون ساده هم هستن  . وبعضی هاشون بد . بعضی ها خیلی ایرادگیر . و بعضی ها خیلی بد بین  . و محبوب ترین دسته : آدم های مهربون . اما همشون انسان هستند وذاتا خوب یکی خوب و ساده مثل کلاه قرمزی  . بعضی ها خیلی خوب اما ایرادگیر مثل آقای مجری  و بعضی ها خیلی خوب و مهربون مثل نامزد آقا ی مجری .!!

حرف هام هیچ ربطی به شعری که میخوام بزارم نداره اما بهتون پیشنهاد میکنم که این شعر را هم بخونید فکر میکنم خواندن یکی از شعر های سهراب سپهری خالی از لطف نباشه اونم توی این روز خوب بایک خدای خوب با آدم هاای خوب .

فکر کنم اگه یکمی هم نظر بدید بد نباشه  .

 

 

 

پیغام ماهی ها :

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود .

ماهیان میگفتند :

(( هیچ تقصیر درختان نیست .

ظهر دم کرده ی تابستان بود ،

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.

 

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .

برق از پولک ما رفت که رفت .

ولی آن نور درشت ،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمددل او ، پشت چین های تغافل میزد .

چشم ما بود .

روزنی بود به اقرار بهشت .

 

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن

وبگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است ))

 

 

باد میرفت به سر وقت چنار .

من به سر وقت خدا میرفتم .

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط کیمیا| |

سلام من اومدم با یک شعر خیلی زیبا از یک شاعر که خودتون باید حدس بزنید کیه تو ی نظرات بنوسید که شاعرش کیه خیلی هم سادس

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

دیدید چقدر قشنگ بود ؟؟ نظر ندید خودم را میندازم تو ی کارون !!!!

( برای یاد آوری میگم کارون در دست رس !! )

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 6:20 توسط کیمیا| |


Design By : Night Skin